دين در عصر مدرن:امین حسین زاده.نقل از روزنامه اعتماد
اينک دين
مدرنيته به لحاظ تاريخي واقعه يي است که به تدريج طي چند قرن و در اثر عوامل مختلف فکري، سياسي، اجتماعي و اقتصادي قوام يافته است. اما مدرنيته بيش از آنکه يک واقعه تاريخي باشد يک ديدگاه فلسفي است که از قضا به لحاظ تاريخي در قرن هجدهم ميلادي شکل گرفت و با انديشه روشنگري نهادينه شد. گفتني است که جريان انديشه به سه دوره تقسيم مي شود که عبارتند از؛ دوره سنتي، دوره مدرنيسم و دوره پست مدرنيسم. در مقابل اين تقسيم بندي تقسيمات ديگري وجود دارد که فلسفه را به اعتبار تاريخي بودن آن، به چهار دوره باستان، قرون وسطي، دوره جديد يا عصر نوزايي يا رنسانس و سده معاصر تقسيم مي کنند. در عين حال به لحاظ تقسيم تاريخي از فلسفه مي توان گفت مدرنيته در دوره جديد واقع شده است.
عقايد ليبرالي در جهان مدرن منتهي به از خود بيگانه شدن آدمي شده. در اين ميان نئوليبرال ها با عقايدي محتاطانه تر بعد از بروز بحران هاي عمده در نظام سرمايه داري به اين فکر افتادند که بايد در راه انساني قدم هاي موثرتري برداشت. نظام سرمايه داري غرب به خصوص در قرن 19 که با خلأ هاي بسياري روبه رو بود، در قرن 20 به سمت حل اين مشکلات رفت و سعي کرد تا مي تواند خود را با روند انساني و نيازهاي او همسان تر کند. اين انديشه در سال هاي ميانه قرن 20 با چندين خلأ روبه رو بود که در پي حل آنها رفت. در اين ميان نئوليبرال ها سعي کردند با بيان انديشه هايي آرام تر و با زرق و برق بيشتر خود را به ثبات لازم برسانند. در سرشت مدرنيته روند خودترميمي وجود دارد به اين معنا که با پي بردن به مشکلات خود تلاش مي کند آنها را حل کند. اين روند خودترميمي هنوز هم ادامه دارد. يکي از خلأ هاي مدرنيته بحران هويت است. بعضي از متکلمين ديني و تعدادي از انديشمندان سنتي اين معضل را در نبود دين و کم توجهي به اين مساله مي دانند.
از متکلمين و انديشمندان ايراني که به اين مساله اشاره کرده اند مي توان به علامه طباطبايي، شهيد مطهري و دکتر شريعتي اشاره کرد. علامه طباطبايي در اين باره نوشته است؛ «پيشرفت انسان در يک قسمت از معلومات، کافي براي قسمت ديگر نبوده و مجهولات ديگر انسان را حل نمي کند. درست است که علوم طبيعي، چراغي است روشن که بخشي از مجهولات را از تاريکي درآورده و براي انسان، معلوم ساخته است، ولي اين چراغ براي رفع هر تاريکي، سودي نمي بخشد. از فن روانشناسي، حل مسائل فلکي را نمي توان توقع داشت. از يک پزشک، حل مشکلات يک نفر مهندس راه برنمي آيد و بالاخره علومي که از طبيعت بحث مي کند، اصلاً از مسائل ماوراءالطبيعه و مطالب معنوي و روحي بيگانه بوده و توانايي بررسي مقاصدي را که انسان با نهاد و فطرت خدادادي خود، خواستار کشف آنهاست، ندارد. خلاصه مساله يي که مربوط به ماوراءالطبيعه است، اگر از فنون طبيعي سوال شود، جوابش سکوت است؛ نه مبادرت به نفي و انکار؛ زيرا فني که موضوع بحث آن ماده است، نسبت به امور غيرمادي، ساکت است و فني که در موضوعي بحث نمي کند، حق هيچ گونه اظهارنظر مثبت و منفي را در آن ندارد.»
شهيد مطهري نيز در اين باره مي نويسد؛ «يک مطلب اساسي در تمدن، اين است که چه چيز بايد هدف تمدن و هدف بشريت و هدف اجتماع باشد. قطعاً پيامبران توانستند هدف مشخصي را عرضه بدارند و يک تمدن هدفدار به وجود آورند، در حالي که بشر امروز، هنوز نتوانسته است هدفي براي تمدن خويش عرضه بدارد. پيامبران گفتند؛ هدف، خدا و لايتناهي و زندگي ابدي و دائمي بايد بوده باشد و در عين حال، توانستند رابطه يي ميان يک زندگي معقول و مرفه و متکامل و ميان آن هدف برقرار کنند؛ ولي بشر امروز، نتوانسته است يک هدف معقول و مشخص معرفي کند و در عين حال، ميان يک زندگي آبرومند و شرافتمندانه و پر از کار و نشاط و جوشش و تکامل و آن هدف، رابطه صحيح و معقول برقرار نمايد.» دکتر شريعتي نيز در اين باره مي گويد؛ «برخلاف آنچه غالباً مي پندارند، جامعه و تمدن را ايدئولوژي و ايمان پي مي ريزد و نه فلسفه و علم و صنعت و هنر و ادب. اينها مصالح و مواد تمدن است. زمينه و روح تمدن، ساخته مرداني است که داراي يک هدف اجتماعي و انساني اند و در راه آن مبارزه مي کنند. اينان زمينه را مي سازند و نبوغ هاي فلسفي و علمي و هنري و فني، بعدها در اين زمينه ها مي رويند و رشد مي کنند. امروز مشرق براي متمدن شدن، به يک ايمان تازه نياز دارد و بي آن، وارد کردن مظاهر و مصالح تمدن اروپايي، بيهوده و حتي زيان آور است.»
در اين افراد نيز چند ديدگاه براي حل اين مساله وجود دارد؛ عده يي با بنيادگرايي ديني و افراطي به اين احساس نياز جواب داده اند.
از ديد اين عده مدرنيته نه تنها به ثبات روحي و علمي انسان کمکي نمي کند؛ بلکه با دامن زدن به نسبيت و شک گرايي، آرامش موجود انسان را نيز به بحران تبديل مي کند که ثمره آن انساني بي باور و هرهري مسلک است. آيا اينکه انسان با نيروي شگرف علمي خود، توانسته است خيلي از مجهولات طبيعي را روشن کند، مي تواند مجهولات ديني خود را نيز حل کرده، از دين بي نياز باشد؟ آنها سعي در پاک کردن هر گونه اثري از مدرنيته دارند. بي ترديد اين ايده ها برآمده از اعتقادي است که زمان حال را منحط تر از گذشته مي داند و اصالت را در دوران گذشته و زيست سنتي تبليغ مي کند که با سربرآوردن «قرن جاهليت» (به تعبير سيد قطب) به محاق فراموشي رفته است. (اسلام و مدرنيته، ص 20) از نظر بنيادگرايان وظيفه وجداني هر فردي است که به مقابله با ساختارها و ايده هاي دوران مدرن آمده و در افسون زدايي از امر قدسي و به کنار گذاشتن گفتمان سکولاريستي با تمام جان و مال بکوشد. از طرف ديگر، کاستي هاي دنياي مدرن، خيلي جدي شده و بسياري از انديشمندان را نگران ساخته است. ژوزوئه دوکاسترو در اين باره مي گويد؛ «در حالي که جهان در علم و صنعت پيشرفت کرده است، سياست جهان، دوران توحش را مي گذراند.» وي در کتاب خود به نام «انسان گرسنه» آمارهاي وحشتناکي از گرسنگي در جهان مدرن ارائه مي دهد. ويل دورانت نيز بر آن است که «ما اکنون از لحاظ ماشين، توانگر و از نظر غايات و مقاصد، فقير هستيم» و «بشر امروز، بيشتر بر ماده تسلط يافته است؛ تا بر نفس خود».
عده ديگري به دين باور دارند اما در عين حال دين را همسان و همسو با شرايط مي دانند و اعتقاد دارند دين بايد در آن وجه تعريف شود که به نيازهاي بشر امروز جواب دهد. از اين گونه افراد مي توان به جان دي کپيوتو، شاگرد «ژاک دريدا» فيلسوف پرآوازه مکتب ساختارشکني اشاره کرد. سخن اصلي اين عده اين است که جهان مدرن نه تنها با وجود تمام پيشرفت ها در زمينه تکنولوژي، ارتباطات، مخابرات و ساير پيشرفت هاي فني، هيچ گاه بي نياز از دين نخواهد شد، بلکه اين نياز به تدريج بيشتر نيز مي شود. در اين دوران بايد صورت و محتواي دين را متناسب با حال و هواي امروزي درک و به کساني که خواهان آنند، عرضه کرد.
کتاب «اينک دين، سرشت دين در عصر مدرن» نوشته «جان دي کپيوتو» به بسط همين نظر توجه داشته است. اين کتاب با ترجمه مرضيه سليماني و چاپ انتشارات علم به بازار کتاب آمده است. جان دي کپيوتو از متالهان و دين پژوهان برجسته دوران ماست. وي همچون ژاک دريدا کوشيده است بر بستري ساختارشکنانه پرسش هاي کليدي دين در اين عصر را مطرح کند و در کمال انصاف در دل تاريک ترين ادوار رواني و معنوي تاريخ بشر روش ها و پاسخ هايي معتدل ارائه کند. نويسنده در مقدمه اين کتاب پيرامون موضوع و متن اثرش توضيح مي دهد و آرزو مي کند خواننده آگاه و جست وجوگر معنويت، بتواند پاسخ برخي پرسش هاي حياتي روزگار ما را درباره خداوند، ايمان، دين، انسان و معنا بيابد يا حداقل به آن نزديک شود.

دين در قرن بيست و يکم
در غرب دين هميشه به عنوان يک سوال مطرح شده است. در قرون وسطي حکومتي که با اسم و ظاهر دين مانع توسعه اروپا شد باعث پديد آمدن سوالات و شبهات بسياري در باب دين شد. همان طور که در قرون وسطي نظريه علمي کپرنيک گاليله مبني بر مرکزيت نداشتن زمين در جهان باعث رعب و وحشت حاکمان شد و وي را به دادگاه تفتيش عقايد کشاند تا از نظريه خود برگردد. اين اتفاقات باعث يک واکنش از طرف فلاسفه و دانشمندان غربي شد که به سمت حذف دين حرکت مي کردند. اين راه حل ها بيش از آنکه درمان کننده مشکل باشد مشکل آفرين بود، همان طور که حکومت هاي سرمايه داري نوظهور براي توجيه کارهاي خود به بسط انديشه هاي منفعل پرداختند. اين روش حکومت ها اتفاق جديدي در تاريخ جهان نبود. در تاريخ مشرق زمين بعضي از خلفاي بني عباس با ترويج عقايد جبرگرايانه، عوام و مردم تحت سلطه خود را به آنجا رساندند که حقيقتاً اعتقاد يافتند به آنکه خدا مي خواهد آنها تحت ظلم باشند و حاکمان در جايگاه حکمراني. اين انديشه با بسط فلسفه در قرن دوم هجري و گسترده تر شدن بحث هاي کلامي به سرانجام نرسيد. ائمه تشيع از مخالفان سرسخت اين انديشه هاي جبرگرايانه به شمار مي رفتند آنچنان که در مناظره هاي زمان مامون عباسي، امام رضا به عنوان مخالف اين عقايد صحبت هاي مهمي دارند که در روشنگري آن زمان نقش فراواني داشته.
اما در غرب حکومت هاي فئودالي با اصولي که خود ساخته بودند راهي درست کردند تا به سرکوب مخالفان خود بپردازند.
در غرب به جاي حل مساله و تلاش براي فهم صحيح و درست از دين به سمت پاک کردن صورت مساله رفتند و سعي کردند دين را از عرصه اجتماعي پاک کنند.
پس از آن بود که گرايش به سمت و سوي روش هاي نو براي پر کردن خلاء حسي انسان ها شروع شد. بسياري از مردم سعي مي کردند با مصرف خود را درگير کنند که اين امر نيز خواسته حاکمان سرمايه دار آنها بود. مردم با مصرف يا گرايش به برندهاي مختلف به جاي آنکه تفکر خود را تقويت کنند و سوال هايشان را جواب دهند به نيازهايي جواب مي دادند که سرمايه داري براي آنها درست کرده بود تا آنکه در قرن بيست و يکم بعضي از تحليلگران به اين نتيجه رسيدند که گرايش به معنويت و دين در حکومت ها و بين مردم افزايش يافته. همان طور که گفته شد طي چند قرن حکومت هاي مغرب زمين سعي در از بين بردن دين داشتند. گرايش دوباره به دين براي تحليلگراني که با دين آشنايي خاصي نداشتند سوالات بسياري را درست کرد.
عده يي از دين براي بيان عقايد خود استفاده مي کردند که خود درک صحيحي از دين نداشتند در اين ميان عده يي مانند هانتينگتون آن زماني که جنگ تمدن ها را مطرح کرد و يادآور شد که مي توان دوباره به جنگ هاي صليبي بين مسيحيت و اسلام بازگشت، سعي در بزرگنمايي تعارض هاي موجود داشت. اين نظريه در حالي که نشاني از عدم تسلط کافي نظريه پرداز در باب اديان داشت باعث افزايش نگراني در جهان غرب شد. تا آنجايي که نظريه پردازان جديد با بيان نظريات از جمله گفت وگوي تمدن ها يا گفت وگوي بين اديان سعي کردند با آگاهي بخشي تا حدودي از بار تندروي کم کنند. به عنوان مثال مي توان به تعارض مذاهب اسلامي با يکديگر اشاره کرد که تفرقه يي هميشگي بين آنها را به ارمغان آورده بود. اين مساله باعث شد اسدآبادي به دنبال آگاهي بخشي بين مذاهب باشد که منجر به نزديکي و دوستي آنها مي شد. اين عمل امروز به عنوان تقريب مذاهب مطرح مي شود.
از ديد تحليلگران غربي دين آن زماني که با عقايد انحرافي و راديکال همراه مي شود باعث ايجاد مشکلاتي خواهد شد. مردم مغرب زمين نيز دريچه آشنايي شان با اديان مختلف دريچه يي محدود بوده است. آناني که از اسلام تنها طالبان را ديده باشند به افرادي چون هانتينگتون حق مي دهند. اين عقايد در اصطلاح بنيادگرايي معرفي مي شوند مانند بنيادگرايي يهود که در اسرائيل خودنمايي مي کند اما اکثريت اديان و دريچه هاي معرفتي در عقايد خود احترام و همزيستي مسالمت آميز را تشويق مي کنند. از هر عقيده يي در جهان مي توان برداشت هاي تندي کرد. اين مساله مختص به اديان گوناگون نيست. در مکاتب فلسفي نيز عده يي با برداشت هاي راديکال مانع بيان حقيقت آن مکاتب مي شوند.
اساس معنويت عصر جديد، باور به اين ديدگاه خوشبينانه است که اگرچه اکنون اوضاع و احوال بد است اما اگر مردم به اندازه کافي از طريق انديشه ها و عبادات شان، يک فضاي مثبت معنوي در اطراف سياره ايجاد کنند، ممکن است اوضاع به زودي بهتر شود. به هرحال در سپيده دم قرن بيست و يکم، ارجاعات خوشبينانه به «عصر جديد» رو به کاهش است.
براي هر کدام از ما که در آستانه قرن بيست و يکم در تنوع و رنگارنگي شگفت انگيزي از اديان، فرهنگ ها و نحله هاي مختلف انديشه يي زندگي مي کنيم، پرسش درباره جايگاه مان در هستي نه تنها پرسشي تکراري نيست بلکه سرشار از نکات بديعي است که از ذهن و زبان انسان قرن بيست و يکمي با ويژگي هاي منحصر به فردش بيان مي شود. به گفته مولف اين اثر «براي بررسي پيچيدگي بازگفت هاي ديني معاصر، اين کتاب جنبه هايي از جامعه شناسي، تحليل هاي سياسي، روانشناسي، علم، تاريخ و پديدارشناسي دين را يک جا جمع کرده است. بنابراين اين کتاب نه تنها جهت مطالعه اديان جهان بلکه براي مطالعه دروس ميان رشته يي نيز سودمند است؛ رشته هايي مانند مطالعات صلح، مطالعات آينده، زمينه چيني براي خدمات اجتماعي با مراقبت هاي بهداشتي.» اين اثر در چهار عنوان به ارائه تحليلي چندجانبه در مباحث مربوط به دين مي پردازد و ذهن هر انسان علاقه مند به تفکر را با خود همراه مي کند.
مولف در ابتدا در بخشي با عنوان «فرآيندهاي جهاني» به بررسي مفاهيمي چون مدرنيزاسيون، جهاني شدن، انتشار اديان، دهکده جهاني، انحصارگرايي، اومانيسم و پرسشگري علمي مي پردازد. بخش دوم «سنت هاي ديني در جهان مدرن» نام دارد که مي توان از برخي از مباحث اين بخش به هندوئيسم، بوديسم، يهوديت و اسلام اشاره کرد. بخش سوم کتاب دين در قرن بيست و يکم «ارتباط بين اديان» نام دارد. از مهم ترين مباحث اين بخش مي توان به موضوعاتي مانند آيا اديان متفاوتند يا يکسان؟، اديان يونيورساليست و گفت وگوي بين الاديان اشاره کرد.
کتاب دين در قرن بيست و يکم نوشته ماري پت فيشر ترجمه مرضيه سليماني با آنکه در گفتار به خصوص مقدمه نشانه هايي از خرافي بودن نويسنده دارد اما تلاش قابل ستايشي است براي حل مشکل اديان در قرن بيست و يکم به خصوص براي مغرب نشينان. ترجمه متعهد کتاب و توضيحات مترجم به خواننده اين امکان را مي دهد که مخاطب با سطح معلومات عادي نيز بتواند از کتاب بهره ببرد.
مدرنيته به لحاظ تاريخي واقعه يي است که به تدريج طي چند قرن و در اثر عوامل مختلف فکري، سياسي، اجتماعي و اقتصادي قوام يافته است. اما مدرنيته بيش از آنکه يک واقعه تاريخي باشد يک ديدگاه فلسفي است که از قضا به لحاظ تاريخي در قرن هجدهم ميلادي شکل گرفت و با انديشه روشنگري نهادينه شد. گفتني است که جريان انديشه به سه دوره تقسيم مي شود که عبارتند از؛ دوره سنتي، دوره مدرنيسم و دوره پست مدرنيسم. در مقابل اين تقسيم بندي تقسيمات ديگري وجود دارد که فلسفه را به اعتبار تاريخي بودن آن، به چهار دوره باستان، قرون وسطي، دوره جديد يا عصر نوزايي يا رنسانس و سده معاصر تقسيم مي کنند. در عين حال به لحاظ تقسيم تاريخي از فلسفه مي توان گفت مدرنيته در دوره جديد واقع شده است.
عقايد ليبرالي در جهان مدرن منتهي به از خود بيگانه شدن آدمي شده. در اين ميان نئوليبرال ها با عقايدي محتاطانه تر بعد از بروز بحران هاي عمده در نظام سرمايه داري به اين فکر افتادند که بايد در راه انساني قدم هاي موثرتري برداشت. نظام سرمايه داري غرب به خصوص در قرن 19 که با خلأ هاي بسياري روبه رو بود، در قرن 20 به سمت حل اين مشکلات رفت و سعي کرد تا مي تواند خود را با روند انساني و نيازهاي او همسان تر کند. اين انديشه در سال هاي ميانه قرن 20 با چندين خلأ روبه رو بود که در پي حل آنها رفت. در اين ميان نئوليبرال ها سعي کردند با بيان انديشه هايي آرام تر و با زرق و برق بيشتر خود را به ثبات لازم برسانند. در سرشت مدرنيته روند خودترميمي وجود دارد به اين معنا که با پي بردن به مشکلات خود تلاش مي کند آنها را حل کند. اين روند خودترميمي هنوز هم ادامه دارد. يکي از خلأ هاي مدرنيته بحران هويت است. بعضي از متکلمين ديني و تعدادي از انديشمندان سنتي اين معضل را در نبود دين و کم توجهي به اين مساله مي دانند.
از متکلمين و انديشمندان ايراني که به اين مساله اشاره کرده اند مي توان به علامه طباطبايي، شهيد مطهري و دکتر شريعتي اشاره کرد. علامه طباطبايي در اين باره نوشته است؛ «پيشرفت انسان در يک قسمت از معلومات، کافي براي قسمت ديگر نبوده و مجهولات ديگر انسان را حل نمي کند. درست است که علوم طبيعي، چراغي است روشن که بخشي از مجهولات را از تاريکي درآورده و براي انسان، معلوم ساخته است، ولي اين چراغ براي رفع هر تاريکي، سودي نمي بخشد. از فن روانشناسي، حل مسائل فلکي را نمي توان توقع داشت. از يک پزشک، حل مشکلات يک نفر مهندس راه برنمي آيد و بالاخره علومي که از طبيعت بحث مي کند، اصلاً از مسائل ماوراءالطبيعه و مطالب معنوي و روحي بيگانه بوده و توانايي بررسي مقاصدي را که انسان با نهاد و فطرت خدادادي خود، خواستار کشف آنهاست، ندارد. خلاصه مساله يي که مربوط به ماوراءالطبيعه است، اگر از فنون طبيعي سوال شود، جوابش سکوت است؛ نه مبادرت به نفي و انکار؛ زيرا فني که موضوع بحث آن ماده است، نسبت به امور غيرمادي، ساکت است و فني که در موضوعي بحث نمي کند، حق هيچ گونه اظهارنظر مثبت و منفي را در آن ندارد.»
شهيد مطهري نيز در اين باره مي نويسد؛ «يک مطلب اساسي در تمدن، اين است که چه چيز بايد هدف تمدن و هدف بشريت و هدف اجتماع باشد. قطعاً پيامبران توانستند هدف مشخصي را عرضه بدارند و يک تمدن هدفدار به وجود آورند، در حالي که بشر امروز، هنوز نتوانسته است هدفي براي تمدن خويش عرضه بدارد. پيامبران گفتند؛ هدف، خدا و لايتناهي و زندگي ابدي و دائمي بايد بوده باشد و در عين حال، توانستند رابطه يي ميان يک زندگي معقول و مرفه و متکامل و ميان آن هدف برقرار کنند؛ ولي بشر امروز، نتوانسته است يک هدف معقول و مشخص معرفي کند و در عين حال، ميان يک زندگي آبرومند و شرافتمندانه و پر از کار و نشاط و جوشش و تکامل و آن هدف، رابطه صحيح و معقول برقرار نمايد.» دکتر شريعتي نيز در اين باره مي گويد؛ «برخلاف آنچه غالباً مي پندارند، جامعه و تمدن را ايدئولوژي و ايمان پي مي ريزد و نه فلسفه و علم و صنعت و هنر و ادب. اينها مصالح و مواد تمدن است. زمينه و روح تمدن، ساخته مرداني است که داراي يک هدف اجتماعي و انساني اند و در راه آن مبارزه مي کنند. اينان زمينه را مي سازند و نبوغ هاي فلسفي و علمي و هنري و فني، بعدها در اين زمينه ها مي رويند و رشد مي کنند. امروز مشرق براي متمدن شدن، به يک ايمان تازه نياز دارد و بي آن، وارد کردن مظاهر و مصالح تمدن اروپايي، بيهوده و حتي زيان آور است.»
در اين افراد نيز چند ديدگاه براي حل اين مساله وجود دارد؛ عده يي با بنيادگرايي ديني و افراطي به اين احساس نياز جواب داده اند.
از ديد اين عده مدرنيته نه تنها به ثبات روحي و علمي انسان کمکي نمي کند؛ بلکه با دامن زدن به نسبيت و شک گرايي، آرامش موجود انسان را نيز به بحران تبديل مي کند که ثمره آن انساني بي باور و هرهري مسلک است. آيا اينکه انسان با نيروي شگرف علمي خود، توانسته است خيلي از مجهولات طبيعي را روشن کند، مي تواند مجهولات ديني خود را نيز حل کرده، از دين بي نياز باشد؟ آنها سعي در پاک کردن هر گونه اثري از مدرنيته دارند. بي ترديد اين ايده ها برآمده از اعتقادي است که زمان حال را منحط تر از گذشته مي داند و اصالت را در دوران گذشته و زيست سنتي تبليغ مي کند که با سربرآوردن «قرن جاهليت» (به تعبير سيد قطب) به محاق فراموشي رفته است. (اسلام و مدرنيته، ص 20) از نظر بنيادگرايان وظيفه وجداني هر فردي است که به مقابله با ساختارها و ايده هاي دوران مدرن آمده و در افسون زدايي از امر قدسي و به کنار گذاشتن گفتمان سکولاريستي با تمام جان و مال بکوشد. از طرف ديگر، کاستي هاي دنياي مدرن، خيلي جدي شده و بسياري از انديشمندان را نگران ساخته است. ژوزوئه دوکاسترو در اين باره مي گويد؛ «در حالي که جهان در علم و صنعت پيشرفت کرده است، سياست جهان، دوران توحش را مي گذراند.» وي در کتاب خود به نام «انسان گرسنه» آمارهاي وحشتناکي از گرسنگي در جهان مدرن ارائه مي دهد. ويل دورانت نيز بر آن است که «ما اکنون از لحاظ ماشين، توانگر و از نظر غايات و مقاصد، فقير هستيم» و «بشر امروز، بيشتر بر ماده تسلط يافته است؛ تا بر نفس خود».
عده ديگري به دين باور دارند اما در عين حال دين را همسان و همسو با شرايط مي دانند و اعتقاد دارند دين بايد در آن وجه تعريف شود که به نيازهاي بشر امروز جواب دهد. از اين گونه افراد مي توان به جان دي کپيوتو، شاگرد «ژاک دريدا» فيلسوف پرآوازه مکتب ساختارشکني اشاره کرد. سخن اصلي اين عده اين است که جهان مدرن نه تنها با وجود تمام پيشرفت ها در زمينه تکنولوژي، ارتباطات، مخابرات و ساير پيشرفت هاي فني، هيچ گاه بي نياز از دين نخواهد شد، بلکه اين نياز به تدريج بيشتر نيز مي شود. در اين دوران بايد صورت و محتواي دين را متناسب با حال و هواي امروزي درک و به کساني که خواهان آنند، عرضه کرد.
کتاب «اينک دين، سرشت دين در عصر مدرن» نوشته «جان دي کپيوتو» به بسط همين نظر توجه داشته است. اين کتاب با ترجمه مرضيه سليماني و چاپ انتشارات علم به بازار کتاب آمده است. جان دي کپيوتو از متالهان و دين پژوهان برجسته دوران ماست. وي همچون ژاک دريدا کوشيده است بر بستري ساختارشکنانه پرسش هاي کليدي دين در اين عصر را مطرح کند و در کمال انصاف در دل تاريک ترين ادوار رواني و معنوي تاريخ بشر روش ها و پاسخ هايي معتدل ارائه کند. نويسنده در مقدمه اين کتاب پيرامون موضوع و متن اثرش توضيح مي دهد و آرزو مي کند خواننده آگاه و جست وجوگر معنويت، بتواند پاسخ برخي پرسش هاي حياتي روزگار ما را درباره خداوند، ايمان، دين، انسان و معنا بيابد يا حداقل به آن نزديک شود.

دين در قرن بيست و يکم
در غرب دين هميشه به عنوان يک سوال مطرح شده است. در قرون وسطي حکومتي که با اسم و ظاهر دين مانع توسعه اروپا شد باعث پديد آمدن سوالات و شبهات بسياري در باب دين شد. همان طور که در قرون وسطي نظريه علمي کپرنيک گاليله مبني بر مرکزيت نداشتن زمين در جهان باعث رعب و وحشت حاکمان شد و وي را به دادگاه تفتيش عقايد کشاند تا از نظريه خود برگردد. اين اتفاقات باعث يک واکنش از طرف فلاسفه و دانشمندان غربي شد که به سمت حذف دين حرکت مي کردند. اين راه حل ها بيش از آنکه درمان کننده مشکل باشد مشکل آفرين بود، همان طور که حکومت هاي سرمايه داري نوظهور براي توجيه کارهاي خود به بسط انديشه هاي منفعل پرداختند. اين روش حکومت ها اتفاق جديدي در تاريخ جهان نبود. در تاريخ مشرق زمين بعضي از خلفاي بني عباس با ترويج عقايد جبرگرايانه، عوام و مردم تحت سلطه خود را به آنجا رساندند که حقيقتاً اعتقاد يافتند به آنکه خدا مي خواهد آنها تحت ظلم باشند و حاکمان در جايگاه حکمراني. اين انديشه با بسط فلسفه در قرن دوم هجري و گسترده تر شدن بحث هاي کلامي به سرانجام نرسيد. ائمه تشيع از مخالفان سرسخت اين انديشه هاي جبرگرايانه به شمار مي رفتند آنچنان که در مناظره هاي زمان مامون عباسي، امام رضا به عنوان مخالف اين عقايد صحبت هاي مهمي دارند که در روشنگري آن زمان نقش فراواني داشته.
اما در غرب حکومت هاي فئودالي با اصولي که خود ساخته بودند راهي درست کردند تا به سرکوب مخالفان خود بپردازند.
در غرب به جاي حل مساله و تلاش براي فهم صحيح و درست از دين به سمت پاک کردن صورت مساله رفتند و سعي کردند دين را از عرصه اجتماعي پاک کنند.
پس از آن بود که گرايش به سمت و سوي روش هاي نو براي پر کردن خلاء حسي انسان ها شروع شد. بسياري از مردم سعي مي کردند با مصرف خود را درگير کنند که اين امر نيز خواسته حاکمان سرمايه دار آنها بود. مردم با مصرف يا گرايش به برندهاي مختلف به جاي آنکه تفکر خود را تقويت کنند و سوال هايشان را جواب دهند به نيازهايي جواب مي دادند که سرمايه داري براي آنها درست کرده بود تا آنکه در قرن بيست و يکم بعضي از تحليلگران به اين نتيجه رسيدند که گرايش به معنويت و دين در حکومت ها و بين مردم افزايش يافته. همان طور که گفته شد طي چند قرن حکومت هاي مغرب زمين سعي در از بين بردن دين داشتند. گرايش دوباره به دين براي تحليلگراني که با دين آشنايي خاصي نداشتند سوالات بسياري را درست کرد.
عده يي از دين براي بيان عقايد خود استفاده مي کردند که خود درک صحيحي از دين نداشتند در اين ميان عده يي مانند هانتينگتون آن زماني که جنگ تمدن ها را مطرح کرد و يادآور شد که مي توان دوباره به جنگ هاي صليبي بين مسيحيت و اسلام بازگشت، سعي در بزرگنمايي تعارض هاي موجود داشت. اين نظريه در حالي که نشاني از عدم تسلط کافي نظريه پرداز در باب اديان داشت باعث افزايش نگراني در جهان غرب شد. تا آنجايي که نظريه پردازان جديد با بيان نظريات از جمله گفت وگوي تمدن ها يا گفت وگوي بين اديان سعي کردند با آگاهي بخشي تا حدودي از بار تندروي کم کنند. به عنوان مثال مي توان به تعارض مذاهب اسلامي با يکديگر اشاره کرد که تفرقه يي هميشگي بين آنها را به ارمغان آورده بود. اين مساله باعث شد اسدآبادي به دنبال آگاهي بخشي بين مذاهب باشد که منجر به نزديکي و دوستي آنها مي شد. اين عمل امروز به عنوان تقريب مذاهب مطرح مي شود.
از ديد تحليلگران غربي دين آن زماني که با عقايد انحرافي و راديکال همراه مي شود باعث ايجاد مشکلاتي خواهد شد. مردم مغرب زمين نيز دريچه آشنايي شان با اديان مختلف دريچه يي محدود بوده است. آناني که از اسلام تنها طالبان را ديده باشند به افرادي چون هانتينگتون حق مي دهند. اين عقايد در اصطلاح بنيادگرايي معرفي مي شوند مانند بنيادگرايي يهود که در اسرائيل خودنمايي مي کند اما اکثريت اديان و دريچه هاي معرفتي در عقايد خود احترام و همزيستي مسالمت آميز را تشويق مي کنند. از هر عقيده يي در جهان مي توان برداشت هاي تندي کرد. اين مساله مختص به اديان گوناگون نيست. در مکاتب فلسفي نيز عده يي با برداشت هاي راديکال مانع بيان حقيقت آن مکاتب مي شوند.
اساس معنويت عصر جديد، باور به اين ديدگاه خوشبينانه است که اگرچه اکنون اوضاع و احوال بد است اما اگر مردم به اندازه کافي از طريق انديشه ها و عبادات شان، يک فضاي مثبت معنوي در اطراف سياره ايجاد کنند، ممکن است اوضاع به زودي بهتر شود. به هرحال در سپيده دم قرن بيست و يکم، ارجاعات خوشبينانه به «عصر جديد» رو به کاهش است.
براي هر کدام از ما که در آستانه قرن بيست و يکم در تنوع و رنگارنگي شگفت انگيزي از اديان، فرهنگ ها و نحله هاي مختلف انديشه يي زندگي مي کنيم، پرسش درباره جايگاه مان در هستي نه تنها پرسشي تکراري نيست بلکه سرشار از نکات بديعي است که از ذهن و زبان انسان قرن بيست و يکمي با ويژگي هاي منحصر به فردش بيان مي شود. به گفته مولف اين اثر «براي بررسي پيچيدگي بازگفت هاي ديني معاصر، اين کتاب جنبه هايي از جامعه شناسي، تحليل هاي سياسي، روانشناسي، علم، تاريخ و پديدارشناسي دين را يک جا جمع کرده است. بنابراين اين کتاب نه تنها جهت مطالعه اديان جهان بلکه براي مطالعه دروس ميان رشته يي نيز سودمند است؛ رشته هايي مانند مطالعات صلح، مطالعات آينده، زمينه چيني براي خدمات اجتماعي با مراقبت هاي بهداشتي.» اين اثر در چهار عنوان به ارائه تحليلي چندجانبه در مباحث مربوط به دين مي پردازد و ذهن هر انسان علاقه مند به تفکر را با خود همراه مي کند.
مولف در ابتدا در بخشي با عنوان «فرآيندهاي جهاني» به بررسي مفاهيمي چون مدرنيزاسيون، جهاني شدن، انتشار اديان، دهکده جهاني، انحصارگرايي، اومانيسم و پرسشگري علمي مي پردازد. بخش دوم «سنت هاي ديني در جهان مدرن» نام دارد که مي توان از برخي از مباحث اين بخش به هندوئيسم، بوديسم، يهوديت و اسلام اشاره کرد. بخش سوم کتاب دين در قرن بيست و يکم «ارتباط بين اديان» نام دارد. از مهم ترين مباحث اين بخش مي توان به موضوعاتي مانند آيا اديان متفاوتند يا يکسان؟، اديان يونيورساليست و گفت وگوي بين الاديان اشاره کرد.
کتاب دين در قرن بيست و يکم نوشته ماري پت فيشر ترجمه مرضيه سليماني با آنکه در گفتار به خصوص مقدمه نشانه هايي از خرافي بودن نويسنده دارد اما تلاش قابل ستايشي است براي حل مشکل اديان در قرن بيست و يکم به خصوص براي مغرب نشينان. ترجمه متعهد کتاب و توضيحات مترجم به خواننده اين امکان را مي دهد که مخاطب با سطح معلومات عادي نيز بتواند از کتاب بهره ببرد.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 13:54 توسط وحید مهاجری
|
بیایید ،بیایید از این عالم تاریک